دلم گرفته
دلم تنگه
برای خیلی چیز ها
برای خیلی ها
برای یه زندگی بی دغدغه
برای شادی
برای بی غمی
.
.
.
.
دلم تنگه
دلم گرفته
دلم تنگه
برای خیلی چیز ها
برای خیلی ها
برای یه زندگی بی دغدغه
برای شادی
برای بی غمی
.
.
.
.
دلم تنگه
داشتم عکس های خانواده محترم (اعضای جدیدتر) رو تو فیس بوک نگاه می کردم که دلم گرفت. اینو می گم که بعدا یادم بیاد برای چی حالم گرفت
یاد قدیما افتادم
خیلی قدیما
روزای تر و تازه
روزای پر امید
روزایی که دم از یک آینده طولانی می زد
روزایی که شاید بشه گفت الان بیشتر بهشون نیاز دارم
.
.
.
.
روزایی که زود گذشت
دردش همه بدنم رو می گیره طوری که مثل مار به خودم می پیچم
.
.
.
اگه یه روز مامان نباشه من چیکار کنم؟
اما نمی دونم چی
شاید نیاز دارم با خودم خلوت کنم به همین خاطر حس نوشتن دارم
رفتم دم پنجره، همون منظره همیشگی یه آسمون بزرگ که هرچی بهش نگاه می کنی سیر نمی شی
یادم افتاد که به قولی که به خودم داده بودم عمل نکردم.آخه قرار بود هروقت هوا یکمی سرد و پاییزی شد پیاده راه بیفتم و از چهار راه پارک وی برم تجریش
.
.
.
به یاد نخستین روزهای زندگیم
به یاد دانشگاه
به یاد اونچه که مسیر زندگی من رو برای همیشه تغییر داد
می رم و می رم
پیاده
رو به آسمون می کنم و درختای سر به فلک کشیده زرد و طلایی رو نگاه می کنم
برای چند لحظه از این زمان کنده می شم
می رم به روزای نه چندان دور اما شیرین
به روزایی که دویدن، اشتیاق بود و اشتیاق، زندگی
به روزایی که تموم اونچه رو که سال ها در حسرت نبودنش به امید رسیدنش صبر کردم در آغوش گرفتم
.
.
.
.
روزهایی بود و گذشت
باغ فردوس
آش و حلیم و بستنی
خش خش برگ های طلایی فرش شده روی پیاده رو که زیر پای رهگذران به ابدیت می پیوندن
نجوای باد
سوز سرد روی گونه هات
و یه دنیا آرزو
پیش خودم گفتم خب می ذارم بعد از کلاس می رم که همه جا خلوت باشه اما دریغ....
کارم ۳۰ ثانیه طول نکشید اما من در مجموع ۹۲ دقیقه فقط تو ترافیک این شهر موندم اما از اونجایی که یه آلبوم جدید دانلود کرده بودم خب چیزی به اون صورت نفهمیدم چون علاوه بر این آلبوم جدید، بقیه محتویات فلش رو هم دوره کردم و تنها چیزی که باعث شد بفهمم که نه بابا ترافیک جدیه کمی سوزش در کف پای چپم بود و همونجا بود که به یاد این جمله جیم کری افتادم که:
!!! I can't feel my leg
اما اندر فواید ترافیک شهری باید عرض کنم که با توجه به حال و روز نذار من در این چند روز گذشته، این شلوغی فرصت مناسبی بهم داد که بعد مدت ها با خودم خلوت کنم. یه خلوت درست و حسابی
موسیقی آندره بوچلی و آلبوم جدیدش، بازخوانی سرودهای کریسمس که بی مناسبت با این روز ها هم نیست، منو با خودش برد به روزهای نه چندان دور. روزهایی که کم کم داره کمرنگ می شن و برای به یاد آوردنشون باید کمی به ذهنت فشار بیاری. روزهایی رو دوره کردم که این موقع از سال با آرزوهای رنگارنگ، در حسرت چند گلوله برف به استقبال سال نو می رفتم. دورانی که می دونستم درست سال بعد همین موقع کلی اتفاقات جدید برام افتاده.
البته الان هم زیاد فرق خاصی نکرده اما هم حجم آرزوهام پایین اومده و تقریباً همشون تکرنگ شدن و هم اینکه دیگه با گذشت یک سال فرقی به اون صورت ایجاد نمی شه.
به هر حال...
حس خوبی بود
در عین اینکه یه گنج رو تو دست داری گمش کردی
گنجی که من رو به آفریدن این بلاگ سوق داد
یه انگیزه
حس خوبیه
هوا دیگه رو به سرد شدنه
تو دفتر نشستم و لامپ های هالوژن فضای دلپذیری رو فراهم کرده
نور ملایم و لطیف زرد و سپید
بیرون هوا باورنکردنیه
کاملاً ابری و تیره و تار
دیگه داره سرد می شه
نم نم بسیار ریز بارون
کتاب آلمانیم هم جلوم بازه و دارم مبحث مورد علاقه ام یعنی ادبیات رو می خونم
یه لیوان شیر داغ هم فضای خاصی رو به داستان داده
پس از مدت های طولانی حالتی رو که سال های سال پیش تجربه کرده بودم بازیافتم
.
.
.
چشمانم رو بستم و جرعه ای از شیر داغ رو نوشیدم
از لای پنجره سوز دلچسبی میاد و من رو سوار بر خودش به کوهستان های آلپ می بره
موسیقی موتزارت هم همراهی می کنه
خوشحالم
خوشحالم از اینکه احساسات گذشته داره دوباره بر می گرده
این نشونه خوبیه
نشونه پشت سر گذاشتن دوره کوتاه مدت خفقانه
دوستش دارم
این حس رو
این خلوت رو
بعد از یک سال و اندی
اونم همون سفری که همیشه آرزوشو داشتم
کردستان
.
.
وقتی برگشتیم اونقدر شارژ بودم که فکر می کردم غم و غصه برای همیشه رفته
فکر کردم که دیگه تا آخر عمرم سرشار از شادی هستم
اما
.
.
.
دوباره دلم گرفت
دوباره همون مسخره بازی های زندگی به من غلبه کرده
دوباره فکر و خیال
اینکه چی می خواد بشه
و اگه بشه چی می شه
.
.
.
دلم برای خودم می سوزه
اما خب به کسی هم ربطی نداره
من برای دیگران نمی نویسم
پس مهم نیست
.
.
.
.
دلم داره می ترکه
از زندگی خسته شدم
اما از مرگ می ترسم
نه دلم موندن می خواد و نه رفتن
دارم پیر می شم
زندگی ساکن و پر از ترس و نگرانی
روز مرگی
حتی دیگه تاریخ مصرفم هم داره می گذره
دیگه بازیگرا و خواننده های این نسل همه از من جوون تر شدن
این یه نشونه است
دوره منم داره تموم می شه
تقریبا تمام دخترای فامیل هم تکلیفشون معلوم شده
.
.
.
.
جالبه
چشمامو که می بندم هیچی نمی شنوم
انگار تو خلا هستم
تو فضای تاریک و مطلق
دلم می خواست اصلاً وجود نداشتم
برای روزای اول دانشگاه
برای اون شبایی که سه تایی می رفتیم بیرون و کلی تو ماشین دوپس دوپس راه مینداختیم
روزایی که با حواس جمع می نشستیم پای ماهواره تا بلکه یه شو از سال های قدیم ببینیم
روزایی که تشنه بودی
تشنه یادگرفتن
تشنه شناختن
روزایی که دنیا قشنگ و روشن بود
روزایی که ساز می زدم
.
.
.
روزایی که همیشه دلم شور خوب می زد
روز جالبی بود
مثل سال های پیش
مزخرف و دلگیر
حاج آقا تصادفاً مریض شد و نتونست بیاد منو ببینه
مامان رفت سفر و من به لطف برادر چاپلوسم نتونستم ببینمش
با بابا حرفم شد و تا آخر شب باهاش حرف نزدم
عصری بعد از کار با اعصاب خرد رفتم جلو دانشگاه که به سنت هر سال کتاب هاب کلاس زبان رو کمی ارزون تر بخرم و دیدم که ای دل غافل یکی پیدا شد که از اصغر چگینی هم گرونتر بده! دست از پا دراز تر برگشتم و به لطف شهرداری محترم منطقه هفت تهران که شونصد ساله داره یه پل می زنه سوار بر الاغی به نام بی آر تی، تا پل چوبی برده شدم و از آنجا که این سیستم پیشرفته این امکان رو به شما می ده که در همون ایستگاه بایستی و برگردی من هم همین کارو کردم اما دیدم تصادفاً یکه ماشین تو ایستگاه خراب شده و راه رو بند آورده در نتیجه ماشین های بعدی می رن شونصد و پنج متر اونورتر مسافر می زنن.
خب ورزش خوبی بود
دویدن دنبال ماشین بعد هم بالا رفتن از پله هایی که برای ایستگاه بالاتر از سطح زمین طراحی شده
یاد جمشیدیه افتادم!
جالب این که شب بابا نشست و شامش رو کشید بعد یهو گفت: اِ من فکر کردم تو خوردی!
.
.
.
خب همچین روزی دست کم یه حُسن داشت
اونم اینکه چون حوصله هیچ بنی بشری رو نداشتم نشستم و بالاخره بعد از مدت ها خماری تونستم فیلم گزارش اقلیت رو تا آخر ببینم (آخه یه بار نشستم پای فیلم اما سی دی دومش خراب بود!)
به هر حال این روز تموم شد و من یه صبح دیگه بیدار شدم
یک سال بزرگتر
با این امید که روز خوبی رو شروع کنم
حتی برای تنوع مسیرم رو عوض کردم و با اتوبوس رفتم سر کار
اما
تو ماشین یه خانم پیر سوار شد و روبروی من نشست
با دیدنش دنیا رو سرم خراب شد
خود مامان بزرگ بود
صورت پر چین و چروک با لب های خندان
نمی تونستم چشم ازش بردارم
کاری هم نمی تونستم بکنم
فقط بهش لبخند زدم و زیر عینک دودی برای عزیز از دست رفتم اشک ریختم
یه سال دیگه
یه جشن کوچولوی دیگه
یه کیک دیگه
یه شادی دیگه
و یه سری غم های دیگه
.
.
.
یک سال گذشت
سالی که کم از اتفاق نبود
رویدادهای خوب و بد
دیروز بطور کاملاً غریزی و ناخودآگاه رفتم سراغ خرت و پرت های قدیمیم
واقعاً برام عجیب بود که چطور شده رفتم سراغ این ها
اما فکر کنم اثر روز تولدم بود
روزی که فقط و فقط مال خودمه
در واقع تنها چیزی که نمی شه ازم گرفتش
چیزایی که واقعاً جز "خرت و پرت" اسم دیگه ای نمی شه روشون گذاشت
عروسک های دوران کودکی
یه صندوق کوچولو پر از خاطرات بزرگ
خرده عکس های سیاه و سفید اطرافیان که معمولا از دفترچه های باطل شده کش می رفتم، انگشترهای حلبی (که فکر می کردیم نقره است)، کارت پستال هایی با دستخط بچگونه، ساعت و خرده جواهر و...
اما اون گوشه یه چیزی بود که با بقیه فرق داشت
چیزی که حتی گوشه ذهنم هم یادم نبود که دارمش!
جعبه موسیقی که مامان وقتی بچه بودم بهم داده بود. اون موقع که این جعبه رو داد بهم فکر می کردم صرفاً یه اسباب بازی داده بهم که بشینم و به موسیقیش گوش کنم اما الان می فهمم که این هدیه عادی نبود.
یه هدیه مادرانه به دخترش بود. هدیه ای که فقط مادرا به دختراشون می دن تا به نوعی بزرگ شده اون ها رو جشن بگیرن
به هر حال زمان جالبی رو با این خرت و پرت ها گذروندم. برای چند دقیقه از این دنیای حال کنده شدم و رفتم تو گذشته ها
همیشه حسی عجیب داشتم
ترکیبی از دلشوره، سرخوشی و امید
دلشوره برای گام برداشتن به سالی جدید از زندگی
سرخوشی از بزرگتر شدن
و امید به آینده
اما امسال
.
.
.
.
حس خاصی ندارم
نه هیجانی
و نه شوری
کاملاً معمولی
.
.
.
امیدوارم درست شه
امیدوارم تو این سه چهار روز باقیمونده بتونم دست کم ذره از احساس شهریوری خودم رو بچشم
چون برای اینکه یکبار دیگه بتونم این حس رو تجربه کنم باید بهای سنگینی بدم
یک سال از عمرم رو
دارم خفه می شم
دارم له می شم
نمی تونم نفس بکشم
دلم میخواد پر بزنم و برم
دلم می خواد تو یه آسمون کوهستانی و خنک که جز آوای طبیعت چیزی شنیده نمی شه پر بکشم
قدیما اگه می شنیدم یکی در مورد پرنده نوشته بدم می اومد می گفتم چقدر مسخره
اما الان درک می کنم
دوباره می خوام بگم
دوبار دلم گرفته
دوباره اشک هام سرازیر می شن و من نمی تونم جلوشونو بگیریم
دوباره قلبم داره زیر فشار له می شه
دوباره احساس خفگی دارم
.
.
.
اما
اینبار دلیلشو می دونم
باورش سخته
وقتی اون بدن بیروح رو دیدم
اون بدن پاک و بیگناه و مظلوم
بدنی خوشبو که پاک تر از اون تو دنیا پیدا نمی شد
صورتش عین ستاره می درخشید
درست عین یک نوزاد پیچیده شده بود
تنها با این تفاوت که دیگه نفس نمی کشید
دیگه اون قلب بزرگوار از تپیدن خسته شده بود
دلش می خواست به یه استراحت همیشگی بره
اما اینقدر سنگدل بود که اصلاً فکر نکرد اگه نباشه ما چیکار کنیم
خیلی راحت اون بدن نحیفو پیچیدن لای پارچه و برای همیشه از در خونش بردن بیرون
خونه ای که بیشتر از هرچیز دیگه ای تو این دنیا دوسش داشت و توش احساس راحتی می کرد
اما فکر نکرد دیگه به عشق کی بریم به اون خونه
خونه ایی که تک تک ما نوه ها، تمام کودکیمون رو اونجا گذرونده بودیم
قدیما
اون تلویزیون سیاه و سفید که فقط صداش رو می شد تشخیص داد
خونه ایی پر از آلبوم عکس
پر از خاطرات جورواجور
از سختی های دوران جنگ جهانی
از اظطراب های جنگ های داخلی
از عروسی ها
از مرگ ها
از تولد ها
.
.
.
خوراکی های خوشمزه
هدیه های غافلگیر کننده
همیشه یه چیزی داشت که بهت هدیه بده
درست زمانی که اصلاً فکرشو نمی کردی
درست وقتی که اصلاً انتظارشو نداشتی
اون وقت بود که می فهمیدی یکی هست که تو رو دوست داره
.
.
.
اون خونه سر نبش با نرده های سفید
به نزدیکی هاش که می رسیدی بیقرار می شدی که زودتر بری توش
زودتر بری پیش اون فرشته و زیر پر و بالش بیاسایی
.
.
.
رفت
رفت و دیگه هم بر نمی گرده
رفت و مارو با یه دل حسرت تنها گذاشت
.
.
.
مامان بزرگ دیگه بر نمی گرده
بخشی از دوستام همه در حال ازدواجن و بخش دیگه در حال ترک ایران
البته یه سری هم دارن ازدواج می کنن و هم می رن!
حس بدیه که می بینی دور و برت داره همینطور خالی می شه
هرکسی نمی تونه درک کنه
روند مسافرت هام کاملاً متوقف شده و دیگه چیزی به نام سفر برای من مفهومی نداره
رویا پردازی هم دیگه جواب نمی ده و در واقع بیشتر اثر منفی داره
حسرت
حسرت
حسرت
نزدیک خونه، از درخت جلوی مغازه جعفر آقا یه قفس آویزوونه
هرروز که از جلوش رد می شم یه جورایی با پرنده تو قفس همذات پنداری می کنم
به سرم می زنه کنارش بایستم و باهاش حرف بزنم
.
.
.
.
حس می کنم حتی دیگه نمی تون واژه مناسب برای بیان حالم پیدا کنم