تبليغاتX
پارس بانو

دوباره من و خودم

»
حس عجیبی دارم

حس خوبیه

هوا دیگه رو به سرد شدنه

تو دفتر نشستم و لامپ های هالوژن فضای دلپذیری رو فراهم کرده

نور ملایم و لطیف زرد و سپید

بیرون هوا باورنکردنیه

کاملاً ابری و تیره و تار

دیگه داره سرد می شه

نم نم بسیار ریز بارون

کتاب آلمانیم هم جلوم بازه و دارم مبحث مورد علاقه ام یعنی ادبیات رو می خونم

یه لیوان شیر داغ هم فضای خاصی رو به داستان داده

پس از مدت های طولانی حالتی رو که سال های سال پیش تجربه کرده بودم بازیافتم

.

.

.

چشمانم رو بستم و جرعه ای از شیر داغ رو نوشیدم

از لای پنجره سوز دلچسبی میاد و من رو سوار بر خودش به کوهستان های آلپ می بره

موسیقی موتزارت هم همراهی می کنه

خوشحالم

خوشحالم از اینکه احساسات گذشته داره دوباره بر می گرده

این نشونه خوبیه

نشونه پشت سر گذاشتن دوره کوتاه مدت خفقانه

دوستش دارم

این حس رو

این خلوت رو

هفته پیش رفتیم سفر

بعد از یک سال و اندی

اونم همون سفری که همیشه آرزوشو داشتم

کردستان

.

.

وقتی برگشتیم اونقدر شارژ بودم که فکر می کردم غم و غصه برای همیشه رفته

فکر کردم که دیگه تا آخر عمرم سرشار از شادی هستم

اما

.

.

.

دوباره دلم گرفت

دوباره همون مسخره بازی های زندگی به من غلبه کرده

دوباره فکر و خیال

اینکه چی می خواد بشه

و اگه بشه چی می شه

.

.

.

دلم برای خودم می سوزه

مرگ

این یکی رو دیگه بنویسم مطمئنم دیگه کسی نمیاد سمت این وبلاگ از بس یاس و نا امیدی و انرژی منفی داره

اما خب به کسی هم ربطی نداره

من برای دیگران نمی نویسم

پس مهم نیست

.

.

.

.

دلم داره می ترکه

از زندگی خسته شدم

اما از مرگ می ترسم

نه دلم موندن می خواد و نه رفتن

دارم پیر می شم

زندگی ساکن و پر از ترس و نگرانی

روز مرگی

حتی دیگه تاریخ مصرفم هم داره می گذره

دیگه بازیگرا و خواننده های این نسل همه از من جوون تر شدن

این یه نشونه است

دوره منم داره تموم می شه

تقریبا تمام دخترای فامیل هم تکلیفشون معلوم شده

.

.

.

.

جالبه

چشمامو که می بندم هیچی نمی شنوم

انگار تو خلا هستم

تو فضای تاریک و مطلق

دلم می خواست اصلاً وجود نداشتم

روزای قدیم

دلم برای روزای قدیم تنگ شده

برای روزای اول دانشگاه

برای اون شبایی که سه تایی می رفتیم بیرون و کلی تو ماشین دوپس دوپس راه مینداختیم

روزایی که با حواس جمع می نشستیم پای ماهواره تا بلکه یه شو از سال های قدیم ببینیم

روزایی که تشنه بودی

تشنه یادگرفتن

تشنه شناختن

روزایی که دنیا قشنگ و روشن بود

روزایی که ساز می زدم

.

.

.

روزایی که همیشه دلم شور خوب می زد


گذشت

یه تولد دیگه هم گذشت

روز جالبی بود

مثل سال های پیش

مزخرف و دلگیر

حاج آقا تصادفاً مریض شد و نتونست بیاد منو ببینه

مامان رفت سفر و من به لطف برادر چاپلوسم نتونستم ببینمش

با بابا حرفم شد و تا آخر شب باهاش حرف نزدم

عصری بعد از کار با اعصاب خرد رفتم جلو دانشگاه که به سنت هر سال کتاب هاب کلاس زبان رو کمی ارزون تر بخرم و دیدم که ای دل غافل یکی پیدا شد که از اصغر چگینی هم گرونتر بده! دست از پا دراز تر برگشتم و به لطف شهرداری محترم منطقه هفت تهران که شونصد ساله داره یه پل می زنه سوار بر الاغی به نام بی آر تی، تا پل چوبی برده شدم و از آنجا که این سیستم پیشرفته این امکان رو به شما می ده که در همون ایستگاه بایستی و برگردی من هم همین کارو کردم اما دیدم تصادفاً یکه ماشین تو ایستگاه خراب شده و راه رو بند آورده در نتیجه ماشین های بعدی می رن شونصد و پنج متر اونورتر مسافر می زنن.

خب ورزش خوبی بود

دویدن دنبال ماشین بعد هم بالا رفتن از پله هایی که برای ایستگاه بالاتر از سطح زمین طراحی شده

یاد جمشیدیه افتادم!

جالب این که شب بابا نشست و شامش رو کشید بعد یهو گفت: اِ من فکر کردم تو خوردی!

.

.

.

خب همچین روزی دست کم یه حُسن داشت

اونم اینکه چون حوصله هیچ بنی بشری رو نداشتم نشستم و بالاخره بعد از مدت ها خماری تونستم فیلم گزارش اقلیت رو تا آخر ببینم (آخه یه بار نشستم پای فیلم اما سی دی دومش خراب بود!)

به هر حال این روز تموم شد و من یه صبح دیگه بیدار شدم

یک سال بزرگتر

با این امید که روز خوبی رو شروع کنم

حتی برای تنوع مسیرم رو عوض کردم و با اتوبوس رفتم سر کار

اما

تو ماشین یه خانم پیر سوار شد و روبروی من نشست

با دیدنش دنیا رو سرم خراب شد

خود مامان بزرگ بود

صورت پر چین و چروک با لب های خندان

نمی تونستم چشم ازش بردارم

کاری هم نمی تونستم بکنم

فقط بهش لبخند زدم و زیر عینک دودی برای عزیز از دست رفتم اشک ریختم

یه زادروز دیگه

»
یه تولد دیگه از راه رسید

یه سال دیگه

یه جشن کوچولوی دیگه

یه کیک دیگه

یه شادی دیگه

و یه سری غم های دیگه

.

.

.

یک سال گذشت

سالی که کم از اتفاق نبود

رویدادهای خوب و بد


دیروز بطور کاملاً غریزی و ناخودآگاه رفتم سراغ خرت و پرت های قدیمیم

واقعاً برام عجیب بود که چطور شده رفتم سراغ این ها

اما فکر کنم اثر روز تولدم بود

روزی که فقط و فقط مال خودمه

در واقع تنها چیزی که نمی شه ازم گرفتش


چیزایی که واقعاً جز "خرت و پرت" اسم دیگه ای نمی شه روشون گذاشت

عروسک های دوران کودکی

یه صندوق کوچولو پر از خاطرات بزرگ

خرده عکس های سیاه و سفید اطرافیان که معمولا از دفترچه های باطل شده کش می رفتم، انگشترهای حلبی (که فکر می کردیم نقره است)، کارت پستال هایی با دستخط بچگونه، ساعت و خرده جواهر و...

اما اون گوشه یه چیزی بود که با بقیه فرق داشت

چیزی که حتی گوشه ذهنم هم یادم نبود که دارمش!

جعبه موسیقی که مامان وقتی بچه بودم بهم داده بود. اون موقع که این جعبه رو داد بهم فکر می کردم صرفاً یه اسباب بازی داده بهم که بشینم و به موسیقیش گوش کنم اما الان می فهمم که این هدیه عادی نبود.

یه هدیه مادرانه به دخترش بود. هدیه ای که فقط مادرا به دختراشون می دن تا به نوعی بزرگ شده اون ها رو جشن بگیرن

به هر حال زمان جالبی رو با این خرت و پرت ها گذروندم. برای چند دقیقه از این دنیای حال کنده شدم و رفتم تو گذشته ها


زادروز

»
امسال اولین باره که این موقع از سال اون حس همیشگی رو ندارم


همیشه حسی عجیب داشتم

ترکیبی از دلشوره، سرخوشی و امید

دلشوره برای گام برداشتن به سالی جدید از زندگی

سرخوشی از بزرگتر شدن

و امید به آینده

اما امسال

.

.

.

.

حس خاصی ندارم

نه هیجانی

و نه شوری

کاملاً معمولی

.

.

.

امیدوارم درست شه

امیدوارم تو این سه چهار روز باقیمونده بتونم دست کم ذره از احساس شهریوری خودم رو بچشم

چون برای اینکه یکبار دیگه بتونم این حس رو تجربه کنم باید بهای سنگینی بدم

یک سال از عمرم رو

به قلبم داره فشار میاد

دارم خفه می شم

دارم له می شم

نمی تونم نفس بکشم

دلم میخواد پر بزنم و برم

دلم می خواد تو یه آسمون کوهستانی و خنک که جز آوای طبیعت چیزی شنیده نمی شه پر بکشم


قدیما اگه می شنیدم یکی در مورد پرنده نوشته بدم می اومد می گفتم چقدر مسخره

اما الان درک می کنم

مامان بزرگ رفت

»
نمی دونم داره چی به سرم میاد

دوباره می خوام بگم

دوبار دلم گرفته

دوباره اشک هام سرازیر می شن و من نمی تونم جلوشونو بگیریم

دوباره قلبم داره زیر فشار له می شه

دوباره احساس خفگی دارم

.

.

.

اما 


اینبار دلیلشو می دونم

باورش سخته


وقتی اون بدن بیروح رو دیدم

اون بدن پاک و بیگناه و مظلوم

بدنی خوشبو که پاک تر از اون تو دنیا پیدا نمی شد

صورتش عین ستاره می درخشید

درست عین یک نوزاد پیچیده شده بود

تنها با این تفاوت که دیگه نفس نمی کشید

دیگه اون قلب بزرگوار از تپیدن خسته شده بود

دلش می خواست به یه استراحت همیشگی بره

اما اینقدر سنگدل بود که اصلاً فکر نکرد اگه نباشه ما چیکار کنیم

خیلی راحت اون بدن نحیفو پیچیدن لای پارچه و برای همیشه از در خونش بردن بیرون

خونه ای که بیشتر از هرچیز دیگه ای تو این دنیا دوسش داشت و توش احساس راحتی می کرد

اما فکر نکرد دیگه به عشق کی بریم به اون خونه

خونه ایی که تک تک ما نوه ها، تمام کودکیمون رو اونجا گذرونده بودیم

قدیما

اون تلویزیون سیاه و سفید که فقط صداش رو می شد تشخیص داد

خونه ایی پر از آلبوم عکس

پر از خاطرات جورواجور

از سختی های دوران جنگ جهانی

از اظطراب های جنگ های داخلی

از عروسی ها

از مرگ ها

از تولد ها

.

.

.

خوراکی های خوشمزه

هدیه های غافلگیر کننده

همیشه یه چیزی داشت که بهت هدیه بده

درست زمانی که اصلاً فکرشو نمی کردی

درست وقتی که اصلاً انتظارشو نداشتی

اون وقت بود که می فهمیدی یکی هست که تو رو دوست داره

.

.

.

اون خونه سر نبش با نرده های سفید

به نزدیکی هاش که می رسیدی بیقرار می شدی که زودتر بری توش

زودتر بری پیش اون فرشته و زیر پر و بالش بیاسایی

.

.

.

رفت

رفت و دیگه هم بر نمی گرده

رفت و مارو با یه دل حسرت تنها گذاشت

.

.

.

مامان بزرگ دیگه بر نمی گرده

حسرت

»
دخترای فامیل تقریباً همشون قولنامه شدن!

بخشی از دوستام همه در حال ازدواجن و بخش دیگه در حال ترک ایران

البته یه سری هم دارن ازدواج می کنن و هم می رن!

حس بدیه که می بینی دور و برت داره همینطور خالی می شه


هرکسی نمی تونه درک کنه


روند مسافرت هام کاملاً متوقف شده و دیگه چیزی به نام سفر برای من مفهومی نداره

رویا پردازی هم دیگه جواب نمی ده و در واقع بیشتر اثر منفی داره


حسرت

حسرت

حسرت


نزدیک خونه، از درخت جلوی مغازه جعفر آقا یه قفس آویزوونه

هرروز که از جلوش رد می شم یه جورایی با پرنده تو قفس همذات پنداری می کنم

به سرم می زنه کنارش بایستم و باهاش حرف بزنم

.

.

.

.

حس می کنم حتی دیگه نمی تون واژه مناسب برای بیان حالم پیدا کنم

مرثیه ای برای یک فرشته

»

من کی هستم؟!


من دوشيزه مکرمه هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من مرحومه مغفوره هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

من والده مکرمه هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند

من همسري مهربان و مادري فداکار هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند

من زوجه هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

من سرپرست خانوار هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من خوشگله هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من مجيد هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من ضعيفه هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من بي بي هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من مامي هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من مادر هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من زنيکه هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من ماماني هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من ننه هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من يک کدبانوي تمام عيار هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من بانو هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و... هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، سليطه هستم.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و... هستم. دامادم به من وروره جادو مي گويد.

حاج آقا مرا والده آقا مصطفي صدا مي زند.

من مادر فولادزره هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا کنيز شما معرفي مي کند..

من کیستم؟

»
وحید کچل هم دوماد شد

دیشب نامزدیش بود

یک شب فوق العاده با دوستانی جدید و به یاد ماندنی

امیدوارم خوشبخت شه


آی سی یو

»
دیشب نیمه شب عمو از هوش رفت

امرو صبح تو اورژانس دیدمش

تقریباً نیمه جون بود

با دستگاه نفس می کشید

اولین بار بود همچین صحنه ای می دیدم

متاسفم که تجربه اولم، عزیزترین کس من بود

اصلاً فکرم کار نمی کنه که چیکار کنم یا چیکار باید بکنم

تصویرش از ذهنم دور نمی شه

دائم جلوی چشممه

پیکر نیمه جون روی برانکارد با کلی لوله و دستگاه که بهش وصله و صدای نفسی که از دستگاه بلند میشه

اونقدر منظم که آدمو آذار می ده چون می دونی این نفس از یه دستگاه بی جون فلزی بلند میشه نه از بدنی که اگه روح توش نباشه من می میرم

زندگی سگی

»
دوباره اومدم سراغ نوشتن

دوباره نیاز دارم خالی بشم

دوباره نیاز دارم فریاد بکشم

فریادی بیصدا به شکل واژگان


دوباره درونم غوغاست

غوغایی خاموش همچون شبی تیره و تار

شبی که حتی خفاش ها را نیز یارای روبرو شدن با آن نیست


دوباه همون بحث مسخره همیشگی

همون خشم ها

همون تبعیض ها

همون رویاهای سرکوب شده

همون حسرت ها

و سرانجام همون حسادت ها


حسادت به اونایی که آزادن

حسادت به اونایی که عزیزن

حسادت به اونایی که خاص هستند

اونایی که حتی خدا هم اونارو تو ساعت خوشش خلق کرده


اونایی که غم ندارن

»
دلم یه جوریه

از بس گفتم دلم گرفته دیگه نمی خوام تکرار کنم

یا اینکه ادیک و ژاسیک هنوز به فکر من هستند

با اینکه امتحان این ترم رو هم قبول شدم

با اینکه کار خوب پیش می ره

با اینکه ورزش می کنم

.

.

.

.

.

.

اما دلم تنگه

گرفته

»
همیشه یه تصویری گوشه ذهنم داشتم که فقط یه نقاش ماهر می تونست اون رو بروی کاغذ بیاره
یه تصویری که از یه خاطره خیلی کوچیک دوران کودکیم به یادگار مونده
تصویر یه پارک نسبتاً جنگلی
با چراغ های چندتایی باحباب های گرد
یه حوض گرد و کوچیک وسط پارک
و برگ های زرد و قرمز پاییزی که سنگفرش پارک رو پوشانده بود
بارون نم نم
جوری که اصلاً متوجه نمی شی بارون میاد
فقط نم نم خنک و مرطوبش صورتت رو نوازش می کنه و حس شادابی بهت می ده

نمی دونم تا اینجای کار چه تصویری رو مجسم کردین
اما باید بگم امروز تصادفاً به یه تصویر برخورد کردم که ناخودآگاه این پارک خیالی رو برای تداعی کرد
البته عکسش زمستونیه اما به جرات می گم که فصل زمستون این پارک پاییزی من رو بهم نشون داد

توفان

»
میگن وقتی هوای سرد و گرم جابجا میشن توفان میشه. نمی دونم شاید منم دچار یه توفان درونی شدم

سعی در کنار گذاشتن یه سری آدمای اطراف که جز ضرر چیزی ندارن و جایگزین این آدما با یه سری چیزای دیگه

آره چیزای دیگه، نه آدمای دیگه

ترجیح می دم آدمای جدید رو به زندگیم وارد نکنم

چون می دونم مثل قبلیا فقط و فقط دردسر هستن و تو دلت جا خوش می کنن و فقط آزارت می دن

هروقت با دیدن یا شنیدن چیزی یادشون میفتی و دلت می خواد زمین و زمان رو گاز بگیری

کسانی که اومدند و رفتند و فقط و فقط این درد رو برات به یادگار گذاشتن

دلم می خواد برم

برم یه جای دور

جاییکه توفان نتونه خرابش کنه

خسته ام

مثل همیشه

اما اینبار نه از چیزای همیشگی

.

.

.

.

از سلام بی جواب

از آشناهای ناآشنا

از بی منطقی

از نگاه های سنگین

از رویاهای دوردست

از کادوهای بی بازگشت

از مهربونی های سرکوفته

از دلشکستگی

از نامهربونی

دیگه نمی تونم

پرنده مردنیست

»

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است


حالا می تونم احساس فروغ رو درک کنم

نوستالژی

»

نمی تونم انکار کنم

این حس همیشه با من بوده و هست

شنیدن یه ترانه

بوی یه عطر بخصوص

همه اینها برای من خاطرات خاصی رو دربرداره

شاید پذیرفتنش کمی سخت باشه اما حقیقته

هر آهنگ، هر ترانه، هرکدوم به تنهایی برای من یک خاطره خاص رو در بر داره

پاییز طلایی اثر فریبرز لاچینی یادآور یه روز تمام خنده، چلوکبا با پیاز، سینما فرهنگ و فیلم را سبز (که حال همه مارو بد کرد) و شام تو بوف قلهک

آهنگ وقتی جوان بودم از راد استوارت، یه پیک نیک عالی تو طبیعت اطراف ساری (به همراه بوی عطر بنتون که هومن عیدی برام خریده بود). جالب اینه که هر کدوم از اینها، یادآوری دو نکته دیگه رو در بر داره. مثلا اگه بوی بنتون قرمز بهم بخوره یاد این آهنگ و اون سفر می افتم و اگه یادی از اون گردش بشه، آهنگ و بو به سراغم میآن

امکان نداره آهنگای جی جی و ایفل 65 رو گوش کنم و یاد آموزش رانندگیم نیفتم

از سلین دیون که نمی دونم چی بگم

تایتانیک و کلی خنده و خاطره که امکان نداره من، ملودی و مهیار تا آخر عمر فراموش کنیم. اینکه چطور من کل اون فیلم سه ساعت و پانزده دقیقه رو تو یک ساعت و نیم دیدم

خورش کنگر با ته دیگ: جراحی دندونام و یه هفته عاجز بودن از خوردن و حرف زدن ( با یه صورت مکعبی شکل)

قشنگترین و مهم ترین خاطره ( که اگه بگم روز کنکورم بود می خندین). ترانه باپ باپ بیبی از وستلایف که از فرشاد معروف گرفته بودیم. پژمان من رو می برد به امتحان و در طول راه این آهنگ رو گوش کردیم. کنکوری که قبولی تو زمینه مورد علاقه ام و به نوعی  تعیین سرنوشتم رو دربر داشت

دوباره به من نگاه می کنی از سلین دیون: یه روز بهاری شمال با بوی بهار نارنج و کلی مسئله حسابان برای حل کردن. خانم ملکوتی معلمم که بیشتر از یک دوست برای هم بودیم. باوجود اختلاف سن زیاد، یه هم زبون فوق العاده بود.

اینکه من و مهیار می نشستیم و کلمه به کلمه یه آهنگ رو گوش می کردیم تا ببینیم کدوم جمله بیشتر از همه تکرار می شه و با لیستی که در دست داشتیم حدس می زدیم اسم اون آهنگ چیه

شاید خوندن اینا برای دیگران کسل کننده باشه اما برای من به اندازه معجزه های مسیح شگفت آوره

شاید هیچکس جز خودم نتونه درک کنه چه حسی دارم

یه نوع نوستالژی

این که چطور پس از این همه سال، هربار هرکدوم از این خاطرات دقیقاً مثل دفعه پیش اثر دارن

این که هر بار با شنیدن یه آهنگ همون حسی رو پیدا کنم که دفعه پیشش داشتم

نمی دونم این خاطرات تا کی می خوان من رو دنبال کنن

راستش از به همراه داشتنشون ناراحت نیستم

گاهی وقتا شادی بخشن و گاهی وقتا غم انگیز

حس عجیبیه

اما قشنگ

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com